فاصله یک نفسه

این متن رو فاطمه، از دوستان ما که در تهران زندگی می‌کنه، از تجربه‌اش با تا یک قدمی بیماری کوید-۱۹ رفتن، برای ما نوشته. اگر شما هم تجربه‌ای دارید برای ما بفرستید.

احتمالا برای شما هم پیش اومده که بعضی اتفاقات رو به قدری ازخودتون دور دونستین که حتی به مخیله‌تون هم خطور نکرده که اگه باهاش مواجه شدین، چه کارهایی باید بکنین؛ من که این‌جور بودم . پنجشنبه شب که زلزله ۵/۱ ریشتری تهران رو لرزوند و پریدیم توی خیابون، دست و پام می‌لرزید، با خودم می‌گفتم وسط کرونا و قرنطینه اینو کجای دلم بذارم. دو سه ساعتی توی خیابون موندیم و برای احتیاط بیشتر، تا صبح مهمون خونه‌ی دوستی شدیم که یک گربه‌ی مهربون و خوشگل داشت.

جمعه عصر دیگه ترس از زلزله فراموش شده بود. به هوای پیاده‌روی روزانه رفتیم بیرون. چند قدمی بیشتر نرفته بودیم که احساس کردم نفسم بالا نمیاد.زود برگشتیم خونه.  با ۴۰۳۰ تماس گرفتم. بهم توصیه کردن نگران نباشم، مایعات گرم بخورم و اگه بعد از دو روز حالم بدتر شد، برای معاینه برم پیش یک پزشک عمومی.

شب از نفس‌تنگی بیدار شدم. قفسه سینه‌ام درد وحشتناکی داشت و با زحمت نفسهام رو تنظیم می‌کردم.

شنبه صبح استوری یکی از اینفلوئنسرها رو می‌دیدم که به خاطر نفس‌تنگی بستری شده بود. تصمیم گرفتیم بیش از این صبر نکنیم و برای اینکه زودتر خاطرمون جمع شه، بریم بیمارستان تازه تأسیس نزدیک خونه. چرا اونجا؟ چون هم خلوته و هم تر و تمیز.

چند تا پله اومدم پایین اما تا برسم توی پارکینگ و سوار ماشین بشم، نفس کشیدن برام خیلی سخت‌تر از قبل شده بود. دیگه داشتم ملک‌‌الموت رو می‌دیدم که رسیدیم بیمارستان و بهم اکسیژن وصل کردن.

پرونده پزشکی تشکیل شد و توی اتاق ایزوله اورژانس بستری شدم. بلافاصله آزمایش خون گرفتن و با ویلچر بردنم برای سیتی‌اسکن؛ نیم ساعت بعد از پچ‌پچ‌ها و نگاه مات همسرم فهمیدم که بنا به گزارش رادیولوژیست بیمارستان، کرونام مثبته.

 نمی‌دونم داشتم روحیه‌ام رو حفظ می‌کردم یا مکانیسم انکار به سراغم اومده بود که  ترسی احساس نکردم. به مادرم گفتم آماده باش که باید غذاهای مقوی بپزی و توی گروه دوستانم نوشتم «بچه‌ها خیلی الکیه مثل اینکه، کرونام مثبته، برنامه‌ام اینه که توی سانتر کرونا مشاهد‌ه‌گری کنم و بعدا یک گزارشی از مواجه نزدیک با بیماری بنویسم»

 پرستاری که برای تنظیم فشار اکسیژن اومد بهم گفت، روند اینه که زنگ می‌زنن ستاد کرونا تا هم آمار ستاد به روز شه هم یه بیمارستان برات تعیین کنن و آمبولانس ویژه بفرستن.

بعد از نیم‌ساعت بهم گفت ستاد گفته تخت خالی نداریم. ما هم که بیمارستان خصوصی هستیم و کرونا بستری نمی‌کنیم. با مشورت همسرم به یکی از پزشکان آشنا زنگ زدیم و ماوقع رو شرح دادیم.

چند دقیقه بعد آمبولانس رسیده بود و تکنیسین اورژانس با ماسک و لباس‌های مخصوص که هیبت ترسناکی بهش داده‌بود، اومد دم اتاقم.

تنفسم لحظه به لحظه بدتر می‌شد. یک لحظه بدون دستگاه نمی‌تونستم نفس بکشم. مجبور شدن با دستگاه سیار اکسیژن و ویلچر ببرنم توی آمبولانس. مردمی که اون اطراف بودن ناخودآگاه، فاصله می‌گرفتن و الهی بمیرم جوون مردم از دست رفت طور، نگاهم می‌کردن.

نمی‌تونستم دراز بکشم، نشستم روی تخت و از فواصلی که بین برچسب درب عقب آمبولانس بود، حدس می‌زدم که الان کجای تهرانیم و از چه خیابون‌هایی می‌گذریم. من سوار آمبولانس بودم و این به نظرم جالب می‌اومد بعدا فهمیدم که یکی از دردناک‌ترین لحظه‌های اون روز برای خانواده‌ام همین سوار شدن توی آمبولانس خاص بیماران کرونا بود.

 هنوز تصوری از بیماری و مراحلش نداشتم.  توی این فکر بودم که بعد از بستری شدن، صفحه‌ی اینستاگرام خانمی که بیماری رو پشت سر گذاشته بود بخونم که رسیدیم بیمارستان سینا.

بردنم تریاژ کووید۱۹. از اینجا اسم بیماری عوض شد. با عوض شدن اسمش انگار تازه تازه داشتم موضوع رو هضم می‌کردم. مسئول تریاژ کووید، خانم رزیدنت خوش‌خلقی بود که سلام و احوال‌پرسی گرمی کرد و بهم گفت دکتر فلانی گفتن که قبل از ورود به سانتر کرونا، پرونده‌‌ات دوباره بررسی بشه. عکس سیتی‌اسکن که روی پاهام بود رو گرفتم سمتش. با چشم دنبال همسرم می‌گشتم که پشت آمبولانس اومده بود و احتمالا هنوز دنبال جای پارک می‌گشت. چند لحظه بعد دوتایی‌مون به خانم رزیدنت نگاه می‌کردیم که عکس رو بالا و پایین می‌کرد. خیلی قاطع گفت: «تشخیص‌شون غلطه. صد در صد غلطه. من از اسفند تا حالا هر روز چندین بیمار کووید پذیرش کردم و مطمئنم که ریه‌ات درگیر نیست.» به استادش اطلاع داد و چند دقیقه بعد روی برانکاردی بودم که از سربالایی اورژانس عمومی ۲ بیمارستان سینا بالا می‌رفت.

من از سانتر کووید دور شده بودم و داشتم فکر می‌کردم اگه توی دایره آشنایانم پزشک نداشتم، چه اتفاقی برام می‌افتاد. اگر با اون وضعیت تنفیس و ریه حساس وارد بخش کرونا شده بودم، سالم بیرون می‌اومدم؟

چند بیمار به خاطر نداشتن پزشک معتمد و تشخیص اشتباه به بیماری دچار شدن؟

نفس کشیدنم لحظه به لحظه بدتر می‌شد؛ دستگاه جواب نمی‌داد و مدام دوز اکسیژن رو بالا می‌بردن.

بیمارستان آموزشی بود و هر رزیدنتی که می‌اومد یک دور شرح بالینی می‌گرفت و یک احتمالی رو مطرح می‌کرد. متوجه شدم که به خاطر نقطه‌های سفیدی که توی عکس ریه‌ام هست به سل مشکوک شدن.

 خدایا، سل که بدتر از کروناست. مگه کسی توی این دوره و زمونه، سل می‌گیره؟ دردسرتون ندم، آزمایش خون گرفتن و خوشبختانه این احتمال رد شد. شک‌شون رفت به آمبولی ریه. به همسرم گفتن جراح درخواست سیتی‌آنژیو داده و بسته به نتیجه اون، تصمیم می‌گیریم که جراحی کنیم یا دارو درمانی.

یک روز تمام رو توی بیمارستان گذرونده بودم. مریضی رو اون‌قدری جدی نگرفته بودم  که روی تخت بشینم و تمام مدت با لوله‌ای که اکسیژن رو به بینی‌ام می‌رسوند و سرمی که به دستم بود، روی صندلی نشسته بودم.

شرایط خاصی که بیماری اپیدمیک به جامعه تحمیل کرده‌بود باعث شده بود غیر از همسرم هیچ‌کسی نتونه بیاد بیمارستان و این دست تنها بودن، فشار مضاعفی روی دوش همسرم وارد می‌کرد.

 یک آن دیگه نفسم بالا نیومد، سر درد شدید و غیر قابل‌ تصوری رو حس کردم، اورژانس شلوغ بود و پرستاری دور  وبرم نبود، صدایم در نمی‌اومد که کمک بخوام. فکر کردم اگه این لحظه بگذره و نفس بالا نیاد و برم، از زندگی‌ام راضی بودم؟ همسرم رسید، پرستار اومد و دوز اکسیژن رفت بالا و اون لحظه به ثانیه نکشید اما من تا ابد به خاطرم می‌مونه که اون یک قدم فاصله تا نیستی چه حالی داشت.

در حالی که من به این فکر می‌کردم که اگه بمیرم راضی بودم از ایام حیات و زندگی خوبی داشتم و فاز «حاسبوا قبل أن تحاسبو» ورداشته بودم، پزشک مسئول همراه با رزدینت‌ها اومد و احتمالات مختلف و رد شدنشون رو توضیح داد و گفت بیمار دچار حمله‌ی آلرژیک شدید شده. داروهای مرتبط تزریق شد و در نهایت ناباوری نیم ساعت بعد خودم بدون کمک دستگاه، نفس می‌کشیدم.

عصر روز بعد با فوق‌تخصص ریه مشورت کردم و متوجه شدم به گربه حساسیت شدید پیدا کردم و دیگه نباید مدت طولانی توی محیط دربسته‌ای که گربه هست، بمونم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *