تجربه من با ویروس کرونا

مطلب زیر را پریسا از دوستان دوران دانشگاه من که در شهر نیویورک زندگی می‌کند در مورد تجربه خودش با بیماری کووید۱۹ نوشته‌‌. پریسا در این مطلب ابتدا وضعیت جسمی خود را در طول دوره این بیماری توضیح داده و بعد نگاهی به اثرات روانی ماجرا روی خودش دارد.

بیماری من یک روز جمعه با تب و سرفه خفیف آغاز شد. روز خوبی بود، من آشپزی کردم و برای هفته بعد هم غذا درست کردم. شب که شد بیماری مثل یک حیوان وحشی حمله کرد. این اصطلاح کریس کومو مجری سی ان ان است که این روزها با بیماری کوید۱۹ دست و پنجه نرم می‌کند. آن شب تب من تا حدود ۳۹.۵ بالا رفت، بدنم کمبود شدید آب داشت، تمام شب آب خوردم.
روز بعد، با یک سردرد شدید و درد عضلانی بیدار شدم، بعدتر در همان روز درد مفاصل هم اضافه شد. بیشتر آخر هفته را در رختخواب گذراندم، و فقط گاهی برای غذا دادن به گربه‌هایم و یا درست کردن چای یا خوردن آب چند قدم راه رفتم. بعداً فهمیدم که نوشیدن چای کمبود آب بدنم را بیشتر می‌کند و بعد از آن نوشیدن دمنوش بدون کافئین را شروع کردم.

روز چهارم که دوشنبه بود کمی بهتر بودم، و برای صبح سه‌شنبه که یک جلسه ۴ ساعته داشتیم و مجبور بودم مطلبی را ارائه دهم، کار کردم. بیشتر در رختخواب کار می‌کردم و همه چیز خوب پیش می‌رفت گرچه در تمام مدت تب خفیفی داشتم. جلسه روز بعد هم خیلی خوب پیش رفت.

روز ششم، دوباره تب بالا رفت. به خاطر لرز، عرق و درد مداوم (سردرد ، درد عضلات و مفاصل) به شدت احساس خستگی می‌کردم. استفاده از استامینافن هر ۶ ساعت، کمی وضعیت را بهتر می‌کرد. آن روز به دکترم زنگ زدم، و او توصیه کرد که به مراکز تست کرونا بروم و برای کوید۱۹  تست شوم و در قرنطینه بمانم. بعد از پر کردن یک پرسشنامه آنلاین، فهمیدم واجد شرایط برای آزمایش نیستم. با مرکز بهداشت و درمان شهر نیویورک تماس گرفتم و آن‌ها گفتند که اگر تنگی نفس ندارم، بهتر است در خانه بمانم و با مراجعه به اورژانس برای آزمایش، خود را در معرض خطر بیشتر در بیمارستان‌های شلوغ و پر ازدحام قرار ندهم. بنابراین من در خانه ماندم.

تا روز هشتم، روزانه ۲-۳ لیتر آب می‌خوردم و هم‌چنان شب‌ها تشنه بودم. خوابم بسیار آشفته بود، این را از روی ‌اپ فیت‌بیت می‌دیدم که بیشتر خوابم سبک بود و خواب عمیق بسیار کمی داشتم. خواب آشفته تا ۱۰ شب بعد، ادامه داشت و خستگی روزانه را بیشتر و بیشتر می‌کرد. روز هشتم درد قفسه سینه و تنگی تنفس در هنگام راه رفتن هم اضافه شد. من قادر به کار کردن یا تمرکز نبودم، و بیشتر روز در رختخواب بودم. اشتهایم را کاملاً از دست داده بودم و تا آن روز حدود ۲.۵ کیلوگرم وزن کم کردم. روزها خودم را مجبور می‌کردم آب مرغ داغ و برنج سفید با کره یا مقداری موز بخورم. من همچنین دچار درد شدید معده شدم ، که شاید به این دلیل بود که هر چند ساعت یک‌بار استامینوفن مصرف می‌کردم (در مورد این مطمئن نیستم ، برای این‌که قبلاً با مصرف استامینوفن درد معده نداشتم). در این روز، شروع به مصرف یک مکمل به نام کلستروم کردم که معمولاً برای درد معده مصرف می‌کنم و ۲ روز بعد درد معده‌ام متوقف شد.
روز نهم، من هم‌چنان تب و درد بدن داشتم و بسیار ضعیف شده بودم. به کلینیک سر خیابانمان رفتم و درخواست کردم که از قفسه سینه‌ام عکس بگیرند و الکتروکاردیوگرام انجام دهند. کارکنان بسیار حرفه‌ای بودند و در مدت ۳۰ تا ۴۵ دقیقه کارم را انجام دادند. در زمانی که من آنجا بودم، ۲ مراجع دیگر آمدند و پرسیدند که آیا می‌توانند تست کوید بدهند؟ به آن‌ها گفته شد که کیت آزمایش به قدر کافی وجود ندارد و برای افراد مبتلا به سرطان یا نقص سیستم ایمنی یا برخی شرایط دیگر رزرو شده است.

نتیجه عکس و نوار قلب نرمال بود. آنها به من داروی سرفه دادند و از من خواستند که در خانه بمانم و اگر اوضاع بدتر شد و تنگی نفس شدید داشتم به بیمارستان بروم. موقع رفتن دکتر تایید کرد که ممکن است به طور میانگین حدود ۱۴ تا ۲۵ روز طول بکشد تا بیماری به طور کامل از بین برود. این واقعاً به من کمک کرد، من تصور اشتباهی از این بیماری داشتم که ۴-۵ روزه تمام می‌شود و من به زندگی عادی برمی‌گردم.

روزها به همین صورت گذشت، حالم کمی بدتر شد و من روز دوازدهم همچنان تب بالا داشتم. اما از روز چهاردهم تب پایین آمد، انرژی من به تدریج برگشت و در روز پانزدهم من توانستم خانه را مرتب کنم و جارو برقی بکشم. واقعا هیچ‌وقت از جارو کشیدن خانه این‌قدر لذت نبرده بودم. روز ۲۰ام تقریباً همه علائم بیماری از بین رفته بودند .

در طی این ۲۰ روز، من روزی چهار بار استامینوفن (۵۰۰ میلی‌گرم)، یک مکمل شبیه قرص جوشان ( ویتامین سی و دی و ای و برخی دیگر از تقویت‌کننده‌های سیستم ایمنی بدن) و کلستروم را دو بار( از روز هشتم) مصرف کردم. روزی ۲-۳  لیتر آب (با آب یک لیمو) و مقدار زیادی چای گیاهی، زنجبیل، لیمو، و بابونه نوشیدم. هم‌چنین، من چهار هفته قبل از این بیماری هیدروکسی کلروکین مصرف کردم چون برای یک پروژه باید به آفریقا سفر می‌کردم.

آنچه در بالا نوشتم جنبه فیزیکی ماجرا بود ، جنبه احساسی بیماری بسیار سخت بود. من مطمئن هستم که بعضی از شما کریس کوومو را وقتی راجع به این موضوع صحبت می‌کند دیده‌اید و می‌توانید درد را در چهره‌اش ببینید. این تجربه فروتنانه‌ترین تجربه‌ای بود که تاکنون داشته‌ام.

تب داشتن به مدت زیاد، ما را ضعیف و آسیب‌پذیر می کند. من از نظر فیزیکی فعال هستم و برای من، گذراندن روزها در رختخواب بدون این‌ که بدانم چه زمانی می‌توانم بیرون بروم، ترسناک واضطراب‌آور بود.به علاوه این بیماری عمیق‌ترین ترس‌هایم را آشکار کرد که یکی از آن‌ها ترس از مرگ است. دلیل این که خیلی راحت می‌توانم این را برای شما بازگو کنم، این است که به دلیل طولانی ماندن در رختخواب، من شروع به خواندن (یا گوش دادن به پادکست) کتاب اروین یالوم درباره روان درمانی اگزیستانسیالت کردم. این کتاب با بزرگترین ترس زندگی، یعنی ترس از مرگ آغاز می شود. آن بخش از کتاب من را متزلزل کرد.

در طول بیماری باید با مرگ روبرو شوید. نمی‌دانید آیا ویروس وارد ریه های شما می‌شود یا نه ؟ آیا به بستری شدن نیاز دارید؟ آیا به دستگاه تنفس مصنوعی نیاز پیدا می‌کنید؟
یکی از سخت‌ترین کارهایی که باید هر روز انجام می‌دادم ، این بود که به دوستان و خانواده در مورد حال روزانه بگویم که بهتر نشده ام (من از آن احوا‌‌‌‌ل‌پرسی ها بسیار سپاسگزارم). این که من مثل روزهای قبل یا بدتر از آن بودم خودم را می‌ترساند. این احساس عدم قطیت بسیار ناراحت‌کننده بود و قبول کردن شرایط بسیار دشوار بود.

جنبه دیگر این بیماری، که عبور از آن را بسیار سخت می‌کند، این است که ما باید به تنهایی و در قرنطینه آن را سپری کنیم. و این ما را با چهره دیگری از حقیقتی اساسی روبرو می‌کند که ما در این جهان تنها هستیم، که می‌آییم و به تنهایی از این دنیا می‌رویم و هر از گاهی باید به تنهایی سفر کنیم.

روبرو شدن با شب‌ها خیلی سخت بود ، و اضطراب شدیدی به همراه داشت. یک شب در حال هذیان ناشی از تب، صدای اذان را، احتمالا از دکه مواد غذایی سر خیابان یا شاید فقط در ذهنم  شنیدم. من آن شب اذان استاد موذنی را در یوتیوب پیدا کردم و دعای ربنای استاد شجریان هم در کنارش آمد و با شنیدن دعا گریه کردم. گریه کردن یک رهایی عاطفی به همراه داشت. چند هفته ای که گذشت بسیار سخت و ناراحت کننده بودند و من تا آن شب فرصت هضم کردن این حجم از احساساتم را نداشتم و آن شب این رهایی عاطفی اتفاق افتاد. آن شب و تمام شب‌های بعد ، اذان آرامش‌بخش‌ترین صدایی بود که من شنیدم و اضطرابم را کم کرد. من مذهبی نیستم، اما از معنویت اذان و دعاهایمان در چنین مواقعی بسیار لذت می‌برم. بعد از آن شب، هیچ وقت در ساعت ۷ بعدازظهر جلسات تشویق کادر درمان را از دست ندادم.

من این روزها کاملا خوب شده‌ام. اما این بیماری سخت تر از آن چیزی بود که فکر می‌کردم. از همه کسانی که این روزها سر کار می‌روند، پزشکان و پرستاران، کادر درمانی، پدرم، خاله‌ام و همه دوستان و خانواده‌ام سپاسگزارم و نمی‌دانم که آیا می‌توانستم این گذرگاه را بدون این عشق و پشتیبانی رد کنم.

این راه دشواری است، اما ما می‌توانیم با هم از این گذرگاه عبور کنیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *